درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

نکته هایی را که گفتم برای کسی خواندم گفت که اشکال تو همینجاست ، تو خود از اهل روستایی ، طلب محبت ز همشهری خود نابخشش است.تو اگر غریب باشی مردمان از دل و جان مایه خواهند گذاشت برای تو ای غریبه...ما خود چیزی ندیدیم چون این گرگِ گله آشناست با بره های دیار من...

وی افزود: روستای مرا اینگونه خطابست غلط...این چنین نبود...دنیا عوض شده است.روستای من به قدری بودش اهالی  که شهرتی داشتش جهانی

ای اسفرجانی ای هموطن ای همشهری من: با ما به از این باش که با خلق جهانی...ما راه را گم کرده ، ما چاه را بو کرده ایم.این کباب نیست ، خر داغ است.

نصیحت گوی عالم شده ام. رضا! دانی که تو خود سرور احمق ها جهانی.تو نیکی میکن و در دجله انداز   که ایزد در بیابانت دهد باز

من خود را گم کرده ام ، پروردگار خویش را ناامیدش کرده ام...

به روستای من بیا...دل خواهی بست به بوی نم که از دیوار کاه گلی میطراود همه جارا...

برای ما هم دعا کن ای غریبه. گریه دارد دل من ، داستان ها میچکد از چشمان گریان مردم روستای من...

مرگ شاعر ، مرگ حاکم ، مرگ آن پیرزن شریف عارف ، مرگ آن تعزیه خوان ، چشمان من گریان است...

تو خود بفهم که نمیتوانم بگویم.اینجا آیا همان اسفرجان من است؟

خدایا رد پایت بر سر دیوارمارا باد برد ، مؤذن گوی پیر مارا خواب برد...اینجا کمی به عطر تو محتاجیم...باغ را ببین . چشمه ی زیر باغ خشک شد خدایا ما که هیچ ، به بلبل رحم کن.او اسیر هوسهای من است.من ز خود بیزارم.من که چیزی ندارم تا دعایم بشنوی. بچه بودم در بلندگو میگفتم تا بشنوی: خدایا دوستت دارم! و صدا میپیچید و تو هم میگفتی من هم تورا دوست دارم...به داد من برس خدایا.بی اجابتم مگذار.تا این نامه هست کمی فکر من باش ، کمی با من مدارا کن. مرگ من نزدیک است صدایش می آید ، پشت در، در میزند تا حوصله ام سر برود میروم و مرگ را به خانه دعوت میکنم...مارا ببخش.

همین که میگویم برایت،سپاس.شوق دارم که میخوانم از برگ گل ، میشنوم صدای پای مهربانی را...

خدایا شکر...میدانم تو هم از روستای من سفر کرده ای ، مثل من ، اما "پشت سر خستگی تاریخ است" اشتباهم را قبول دارم.میفهمم گناه میکنم میبینم که اشتباه است راه من.راه برگشت را نشانم ده تا به پایان برسانم این نامه ی "مبهم" را...از کجا به کجا آورده ای من را...باشد فهمیدم...هنوز پشت در مرگ منتظر است یا ببخش مرا یا بروم در بازکنم...تا فردا صبر میکنم...ای غریبه دعایم کن شاید خدا دلش برای ما سوخت ، گریه چی؟گریه از درد دلت وا میکند گره ی درد مرا ؟!

اول نامه از تو اثری هیچ نبود اما به من آموختی اول و آخر خودت هستی...دیگر به پایان رساندن نامه دشوار شد...حس شاعری پرید.

پس کنار من بشین ، با لحن ساده میگویم خدا ، با صدای فریاد من بشنو غریبه...

اسفرجان دریا ندارد اما کویرپرست است آنکه دعاکرد و کفر ورزید...ماخولیا گرفته ام.خاک از خانه های غصبی بلند میشود و سوار باد میرود در هوش من ، مدهوش شدم. تا به کی در انتظار گریه ی آسمان خدا...

من که خود تبرءه ام از دعایی که باران شود بر سر دزدان غیرت روستای ما...

کمی همت و همت پیشه وار    کمی زهر قلم، مثقالی نیش مار   درد می آورد برای سینه ی سوخته ی گنجشک عاشق!

خودکار جوهرش نابود شد همه به فدای بیماری مسری طاعون شد...باز گذر کن از شهر فکر من...جاهای تاریخی هنوزم باقیست و به پایان آمدش دفتر، جلد اول ، فصل ما ، نویسنده ی طاعون گرفته ی روستای اسفرجان...قلعه تنگه چی...منزل شخصی...

اسم مرا یاد کن هر از گاهی که میبینی گرد و خاکی روی دوش کاغذی...



نوشته شده توسط :رضا
جمعه 7 بهمن 1390-08:00 ب.ظ

رفته بودم آرایشگاه . بعد چند دقیقه که نشسته بودم نوبتم بشه یکی از پیرمردای محل اومد تو آرایشگاه . شروع کرد به صحبت کردن و خاطره گفتن . نوبت منم شده بود و همین طوری که آرایشگر موهامو کوتاه می کرد به حرفای پیرمرد گوش می کردم . جالب بود . می گفت قدیم چیزی نبود کسی بخوره و حالا نعمت ما شا الله فراونه . حجی جون حرفت قبول اما اگه اون روز چیزی نبود که مردم بخورند اقلا دلشون خوش بود . یه تکه نون ارزن یا نون دیگه ای رو که داشتند با هم میخوردند و با محبتی که  نسبت به هم دیگه ابراز می کردند ، سیر میشدند . درسته که وسیله نقلیه نبود اما دیگه مردم سرب تنفس نمی کردند. درسته محصول رو از کشاورز طوری می خریدند که تهش هیچی براش نمونه ، اما مثل الان نبوده که بخرند و کشاورز چند میلیونم روش ضرر کنه . حاجی جون اون موقع اگه کسی میومد در خونه و طلب کمک می کرد ، مردم اگه داشتند کمک می کردند نه مثل حالا که گدا خودش از بقیه جامعه پولدارتره . اون روزا جوونا خیلی راحت کار پیدا می کردن و بعدشم به راحتی ازدواج می کردن . اما الان چی ؟ بی کاری مد شده و هر کسی هم که بخواد ازدواج کنه با این وضع گرونی و مهریه های سنگینی که هست واقعا ریسک کرده ، تازه اگه واقعا یه دختر مورد اعتماد و هم سطح خود آدم پیدا بشه !!! حاجی نگفتی تو دوران شما اعتیاد این قدر رایج بود ؟ حشیش ؟ کراک ؟ شیشه چه طور ؟ بدن جوونای 20 سالتون کرم میفتاد یا نه ؟ درسته درس نمی خوندین ، یعنی امکانات درس خوندنتون فراهم نبود اما مرام و شعورتون از بعضی از استادای دانشگاه هم بیشتره . آره حاجی اینه دل نوشته های یه جوون از نسل من . ای کاش منم جز نسل شما بودم ............!!!!!



نوشته شده توسط :علی
جمعه 7 بهمن 1390-08:44 ق.ظ

حوصله ندارم اما ، همه ی قصرو میگم       همه ی قصرو حتی ، اونجایی که دوست ندارم

بذار صحبت کنیم اینبـــــار، جای اینکه بنویسیـــم        راجب دوجین سؤالو ، یه سری عقده ی بد خیم

میدونم که دیگه مـُردم ، مرگمم موقتی نیــــست    این جوازِ دفن و کفنِ  یه صدای لعنتی نیست

توی این بُـح بـُحه ی شـــــک ، وسط این همه بـُحران     خودمو گوشه ی آسفالت ، جا گذاشتم تو اتوبان

ژِستِ بی خوابی و مـَنگی واسه من نگیر دوباره       کسی که جلوت نشسته ، عصبی و لت و پـــاره

من دیگه اصلا  نمیخوام تیغو رو رگم بـِـسُرَن    پایتخت دود و گوگرد ، قهرمان قصه ی من

اگه عاشقــــــت نبودم ، پا نمیـــداد این تــرانه     بیخیـــــال بد بیاری ، زنده باد این عاشقــــانه

خط موشکو تو دستت ، نسل من خط کشی میکــــرد     واسه انفــــجارقلبت ، شعر من خودکشی میکرد

جعبه جعبه استخونو ، غم پرچمای بی بـــــــاد        کودکی نسل مارو ،  به قرنـــطیــــنه فـــرستاد

من با زندگی و شعرم یا باتو ، شوخی نداشتم      واسه تو شوخی بودیم مـــــا ، خیلی تلخه سرنوشتم

حالا هی غلط بگیر از ، دیکته های نانوشتم   یا که اوراق بها دار ، بده جای سرنوشتم

 

بین این صدتا اتوبان یه مسیر منحنی نیـــــست        که کسی پشت سرم هی ، نده فرمان واسه ی ایست

وقتی آژیرو کشیدن ، توی گوش لت و پــــارم    خودم عین بمب دستی ، شعرمم شد انفجارم

یه نفر ، رو در و دیوار ، خونِ خاطره میپاشـــه     این یه نفر که میگه اینبــــار ،  بذار انگشتو رو ماشه

خیلی ساده نرسیدیم سر صحنه واسه اجرا      انگاری که محض خنده ، گرگه زد به گله ی ما

منزوی شد توی قلبت یاد کارون ، شب دجله     سر کوچه های بن بست یاد حجله پشت حجله

بچه های خاک و بارون یادته ریختن تو میدون   مادراشون پشت شیــــــشـــــه ، پدراشون ته دالون

پس چرا باتو غریبـــــــــست نسل بیخاطره ی من   یادمون نیست که چجوری ، واسه همدیگه میمردن

پاش بیفته باز دوباره روی مغربـــت می بارم       باز توی منطقه ی مین ، دستو پامو جا میذارم

 

اسم پایتختو با خون مینویسم واسه یادداشت      تنها چیزی که تو دنیا ، روی پاهام نگهم داشت

سر و ته کنم تو جاده ، مقصدم تهش همینجاست         وسط بــُـرجای تهرون ، ازدحام شعر و رؤیاست

میگذره اینروزا از مـــــا ، ماهم از گلایه هامون            عادی میشن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون

توی پاییز مـــــــجاور ، وسطای ماه آذر             شد قرارمون که باهم

                                                                 بزنیم به سیم آخر

 

دم رضا یزدانی و رضا یزدانی گوش کن گرم که هیچی نصفه شبه نمیتونه منو با این شوق جلوی صفحه کیبورد میخکوب کنه...

این شعر مال رضایزدانی ـــه که توی فیلم  " طهران تهران " میخونه...

هرکسی این فیلمو ندیده پیشنهاد میکنم حتما حتما ببینه وشعر بالارو با صدای خودِ رضا  گوش کنه و دیدنش خالی از لطف نیست مخصوصا قسمت دومشو یعنی سیم آخر...

...و اگه رومو زمین نمیندازه و ضایم نمیکنه ، یه نظر مختصر درموردش بنویسه...

طهران ، تهران



نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 5 بهمن 1390-09:57 ق.ظ

آقا من اصلا قصد توهین به هیچ قشر یا گروه خاصی از مردمو ندارم . اینو گفتم كه از الان تكلیفمون روشن بشه نیاین سوال و كامنت بی منطق بذارین . چند وقته تو دلم باد كرده . از اون روزی كه اون بارون شدیدی كه چند روز اومد . شهرداری درچه برای ولاشان خیر سرشون یه جاده جدیدكشیدن . دستشون درد نكنه ، اما خب چرا آدم یه كارو درست و حسابی و از روی اصول نكنه ؟ آقا این بارون كه اومده بود در خونه یه بنده خدا به اندازه عرض خیابون و طول حدودا 2 متر آبی بس بسیار جمع شده بود و ماشین كه رد میشد یه متر از دیوار خونه این بنده خدارو خیس می كرد . بنده خدا مجبور شد یه تیر چوبی بذاره به دیوار و وسط خیابون تا شب سقف خونش رو سرشون پایین نیاد . این هیچی . جاده كشیدن بعد چند هفته كه از آسفالتش گذشت یادشون افتاد سرعت گیر نذاشتن ، بعد یادشون میفته فاضلاب نكشیدن . خلاصه اینكه كلا خیابونا به فنا دادن . حالا هم كه یه چاله به قطر نیم متر و عمق 30 سانت تو همین خیابون به وجود اومده . بنازم زیر سازیتونو !!!! فقط موقعی كه خواستن افتتاحش كنن گفتن چقدر خرجش كردن و ....   . همون روزای اول افتتاح چراغ های برقی رو كه گذاشته بودن برداشتن و به جاش تیر برق گذاشتن . طوری نیس اما بدونین كه دنیا همین طوری نمی مونه . اینو گذاشتم كه نگین اینجای كارو توش كردیم و كسی هم نفهمید . بسه دیگه از هنرشان نمیگم بقیش باشه واسه بعد .

پاینده باد ولاشان و ولاشانی.  



نوشته شده توسط :علی
سه شنبه 4 بهمن 1390-11:33 ب.ظ

10 نفر بودیم... من و محسن و سعید و فرزاد و علی اسماعیل زاده و...واحسان...خیلی دوستش دارم.

چقدر سرده هوا انقد كه حتی كلاغ های روی سیم تیر برق هم نای خوندن ندارند انگار منتظرن یكی یه تیكه نون داغ پرت كنه طرفشون.این هوا رو هیچ وقت تجربه نكرده بودم حتی تو سرد ترین زمستونای اسفرجون.

سعید با یه قابلمه پر حلیم شیر اومد،تا حالا نخورده بودم داشتم به این فكر می كردم چی توی این ْرودخونه هست كه مرغابی ها رو مجبور می كنه تو این سرمای استخون سیاه كن برن آب بازی؟

سعید یه كاسه شله زرد هم بهم داد گفتم ماله چیه گفت نذری می دادن تو راه...نپرسیدم به چه مناسبتی هرچی هم فكر كردم مناسبت خاصی به ذهنم نرسید،واقعا سرده،با بی رغبتی تمام رفتیم  حلیم رو كه یخورده از دهن افتاده بود پای كوه خوردیم!!انگار گرمای وجودمون هم دیگه بی فایده شده بود.

می خواستم برم زود تر خونه به حسین گفتم بزن بغل من برم دیگه گفت میریم یه چرخ دیگه می زنیم  می رسونمت خودم،انگار همه مرده بودند هیچكس تو خیابونا نبود تا حالا انقد خلوت ندیده بودم این مسیر ها رو  آهان یادم اومد امروز 28 صفره،شله زرد رو تا ته خوردم با این كه سرد شده بود.

صبح خوبیه  اما خیلی خیلی سرد حلیم به همه مون چسبید كاش هیچ وقت این لحظه ها تموم نشن

60 روز بود رنگ اصفهانو ندیده بودم،دلم واسه لهجه مذخرفشون،واسه راننده تاكسی های بسیار بسیار با وجدان ترمینال كاوه  واسه این هوای خشك لعنتی حتی حتی واسه این رودخونه یخ زده خیلی تنگ شده بود.

صبح بخیر اصفهان...من عاشق تو ام.

 



نوشته شده توسط :امیر
یکشنبه 2 بهمن 1390-06:56 ب.ظ

اینترو
بهرام آلبوم را با فضای غریبی آغاز میکنه و سعی داره که سنگینی جو یک آلبوم کلاسیک را به مخاطب خود منتقل کنه تا شنونده رفته رفته بتونه با خیل عظیمی از تکست های کلاسیک ارتباط لازم را برقرار کنه . او ضمن اینتروی آلبوم اشاره هایی هم به مشکلاتی که طی مدت سکوتش داشته میکنه و از این میگه که از آینده ای که قبلا تلاش میکرد تا اون رو بسازه دورانی گذشته اما با وجود تمامی این مشکلات تسلیم نشده و به آینده روشن ای اعتقاد دارد . در آهنگسازی این کار از Pad زیبا و خاصی استفاده شده که جذابیتـــــــ آهنگ رو دو چندان کرده ، همینطور Snare استفاده شده در این آهنگ صدای عادی نداشت و زیبایی خاصی داشتـــ . بطور کلی یکی از بهترین آهنگسازی های آلبوم رو در اینترو شاهد بودیم.
تکست : 9.5 ● استایل : 9.5 ● بیت : 8.5 ● میکس مسترینگ : 8.5 ● امتیاز به کل آهنگ : 9


 جالبه
مطمئنا هر شنونده ای از گوش دادن به آهنگی که بهرام با استایلی تهاجمی و منحصر بفرد اجرا میکنه لذت میبره. جالبه از بهترین ترک های آلبوم سکوت به شمار میره که سرشار از اعتراضه و بهرام با لحنی کوبنده به انتقاد از افکار و اعمالی میپردازه که ذهنش را آزار میدهد. همراه شدن این اعتراض با لحنی کوبنده نشان دهنده خشم بهرام از وضعیتـــــــــ حاکم بر جامعه است. یک ملودی 10 ثانیه ای از اول تا آخر آهنگ تکرار میشه که از اواسط آهنگ به بعد برای شنونده خسته کننده میشه و لازم بود که تغییراتی در ملودی بعضی از قسمتها داده میشد. البته برای اینکه این مشکل پیش نیاد در آخر هر ورس به ملودی یک افکتــــ داده شده که کمی تغییرش بده ولی این تغییر نتونست مانع این مشکل بشه و کافی نبوده.
تکست : 9 ● استایل : 9 ● بیت : 8 ● میکس مسترینگ : 8.5 ● امتیاز به کل آهنگ : 8.6


حرفهای من

بهرام در این آهنگ به بیان دیدگاه خود نسبت به مسائل مختلفی که او رو آزار میده میپردازه . بهرام معتفد است که بیان حقایق از سوی وی موجب بیداری افراد جامعه اش خواهد شد ، بنابراین قصد دارد به تفصیل به بیان وضعیت نابسامان حاکم بر جامعه و بی پروایانه به انتقاد بپردازد . ریتم آهنگ سه چهارم هست و بهرام هم با این ریتم همراه شده و حرفهای خودش رو در غالب این ریتم میزنه آهنگ آروم ، دلنشین و عامیانه هست و دلیلش هم استفاده از ریتم سه چهارم (شش/هشتم) با تمپو (سرعت) پایین هست . حدود 20 ثانیه ی آخر ، آهنگ فقط با ریتم ادامه پیدا میکنه که اون جذابیت لازم رو نداره و به نظر میرسه که بهتر بود یا یک ملودی همراه این ریتم میومد یا اینکه کلا این قسمت هم حذفــــــــ میشد.
تکست : 8.5 ● استایل : 8 ● بیت : 8 ● میکس مسترینگ : 8 ● امتیاز به کل آهنگ : 8.1

از من بپرس

این ترک از نظر معنایی در سطح بالایی قرار دارد و بهرام در این آهنگ به نوعی میخواهد با استفاده از عبارتـــــــــ "از من بپرس" مخاطب را از تجربیات و چیزهایی که از نزدیک لمسشان کرده و آموخنه است آگاه کند . شاید اگر کمی بیت آهنگ در سطح بالاتری قرار داشت میتوانستیم از این ترک به عنوان یکی از ترکهای برتر آلبوم یاد کنیم که متاسفانه اینطور  نشد ؛ زیرا بیت آهنگ بسیار ساده است و اثری از تکنیکــــــــ های روز آهنگسازی در آن دیده نمی شود . نکته ای که بیت داره اینه که حدود یک دقیقه ی آخر آهنگ بدون وکال هست و در این یک دقیقه ، یک Pattern  10 ثانیه ای با کمی تغییرات (افکت) تکرار میشه که برای شنونده خسته کننده هست ، و شاید لازم بود تغییرات بیشتری در این قسمت صورت میگرفت.
تکست : 9 ● استایل : 9 ● بیت : 7.5 ● میکس مسترینگ : 7 ● امتیاز به کل آهنگ : 8.1


منو ببخش
یکی از بهترین ترکهای آلبوم از دید هواداران بهرام دیگر جایی برای نقد ما باقی نگذاشته است . منو ببخش از نظر معنایی همانند سایر ترک های آلبوم در سطح بسیار بالایی قرار دارد و به نوعی بیان کننده تفاوت های بهرام با سایر جوانان امروزی است و نشان دهنده طرز تفکر منحصر بفرد اوست . این ترک قوی به همراه یک استایل و بیت درخورد " اعتبار رپ فارس " توانست جای ویژه ای در بین مخاطبان بهرام باز کند.  این ترك مضمون فلسفی ، اجتماعی داره و  دارای حرفهای زیاد با كنایه در مورده مسائل اجتماعی و سیاسی هست . نقطه عطفــــ آهنگسازی این آلبوم، شاید این آهنگ باشه که واقعا بیت زیبایی داره با اینکه ملودی در کل آهنگ تکرار میشه ولی با تزئیناتی که داده شده (به طور مثال: یک اکتاو بالا و پایین کردن نتهای اجرا کننده ملودی و یا صدای هی هی که در کروس به وضوح شنیده میشه) گوش شنونده خسته نمیشه.
تکست : 10 ● استایل : 9.5 ● بیت : 9.5 ● میکس مسترینگ : 9.5 ● امتیاز به کل آهنگ : 9.6

در نرو
بهرام در این ترک مخاطب را به دیدن واقعیت های جامعه دعوت میکند و از آن ها میخواد از واقعیت قرار نکنند.سراسر ترک به بیان شرح دیدگاه او نسبت به جامعه امروزی و مشکل های بی پایان آن است . بهرام در این آهنگ زندگی عادی و کلیشه ای که بیشترمون اسیرش شدیم رو مورد نقد و حمله قرار میده و به صراحت میگه که من دوست ندارم بازی زندگی من کسل کننده و عادی باشه و در ورس دو اعتراضاتش رو صریح تر بیان میکنه . اعتراض به نا امنی ها ، اعتراض به نشون ندادن حقیقتـــــــــــ توسط صدا و سیما ، اعتراض به افکار قدیمی عموم مردم نسبت به موسیقی و اعتراض به ثابت بودن و تغییر نکردن که هدفـــــــــــ اصلی حرفهای بهرامه . آهنگسازی این کار (تنها ترکی در آلبوم که آهنگسازی شده و سمپلینگـــــــــــــ نبوده)  توسط " مضرابــــــــــــ " انجام شده که میشه گفت به خوبی از پس این کار براومده و قابل قبوله.
تکست : 9 ● استایل : 8.5 ● بیت : 8 ● میکس مسترینگ : 9 ● امتیاز به کل آهنگ : 8.6

یکی طعمست یکی گرگ
یک بیت کلاسیک دوست داشتنی که اگر با دقت و ریزبینی بیشتری همراه میشد میتوانست به مراتب تاثیرگذار تر باشد . زیبایی بیت و تکست نقطه عطف این ترک است و قافیه های همسان و هموزن در ورس اول و تا حدودی ورس دوم و طرز نوشتاری متفاوت تکست ، نظر شنونده رو جلب میکنه . بیت کار حالت کلاسیک داره و بیشتر بر پایه ی ریتم هست و این برای ما ایرانیها زیاد دلنشین نیست . این آهنگ هم مانند برخی از آهنگهای آلبوم استایل و ریتم تکراری داره و صدای بهرام هم بدون افکت و ساده هست و این باعث میشه شاید شنونده زیاد رغبت نکنه که بخواد چند بار آهنگ رو گوش کنه.
تکست : 8 ● استایل : 8 ● بیت : 8 ● میکس مسترینگ : 8 ● امتیاز به کل آهنگ : 8

 

نسل من
بهرام از دیدگاه نامناسب جامعه نسبت به برخی از مسائل گلایه میکنه . بیت کار و فلوی دلنشین بهرام در آغاز کار به نوعی بر تاثیرگذاری تکست افزوده است . شاید از بیت این ترکـــــــ بتوان به عنوان یکی از زیباترین بیت های این آلبوم نام برد و شاید بزرگترین عیب این ترک کوتاهی آن باشد که بیشتر به اوترو یا اینترو شباهت دارد تا یک ترک مجزا در آلبوم . در ابتدا و انتهای آهنگـــــــــ گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی پخش میشه که نکته ای که در انتهای سخنان دکتر شریعتی وجود داره اینه که بهرام قصد داشته تاکید کنه ببخشید اگه در حرف ها یا انتقاداتش تلخی وجود داره ، چون حقیقت رو میگه هر چند که این حقیقت ها تلخ باشن . اینجاست که یاد قسمتـــــــــ "منو ببخش به خاطر دروغ هایی که نگفتم" می افتیم.
تکست : 8 ● استایل : 8.5 ● بیت : 8.5 ● میکس مسترینگ : 8 ● امتیاز به کل آهنگ : 8.2

به چی اعتقاد داری
این ترک شاید از دید خیل عظیمی از مخاطبان رپ فارسی از بهترین ترک های آلبوم از دیدگاه مفهوم تکست باشد . بهرام در این ترک جوانان نسل خود را به روشنفکری و آزاد گشتن از دید نگاه های کلیشه ای جامعه دعوت میکند و معتقد است که این رهایی از قید کلیشه ها بوده که سبب آزاد گشتن وی (آزاده شدن روح) گشته است . بهرام شنونده رو مخاطب قرار میده و سوالاتــــــــــــ خودش رو میپرسه و در ورس 2 اعتقادات خودش رو به شنونده میگه و پیام اصلی آهنگ رو میده  و با استفاده از پارادوکس و طرح معادله در ذهن شنونده اون رو به تفکر وا میداره . بیت این کار یکی از بهترین بیتــــــــــــ های آلبوم بود و از تنوع کافی برخوردار بود . مثلا اضافه کردن سازی سنتی در کروس یا اوترو آهنگ که بسیار زیبا و دلنشین بود.
تکست : 10 ● استایل : 9.5 ● بیت : 9 ● میکس مسترینگ : 9 ● امتیاز به کل آهنگ : 9.3

خورشید خانوم
دو دیدگاه متفاوت نسبت به این ترک بحث برانگیز وجود دارد ، دیدگاه اول متعلق به افرادی است که این ترک را یک شاهکار میدانند و دیدگاه دوم متعلق به مخاطبانی است که این ترک را در حد و اندازه های بهرام و آلبوم سکوت نمیدانند. شاید ضعفی که بهرام در ایجاد یک استایل کلاسیک از خود نشان داد دلیل اصلی بوجود آمدن دیدگاه دوم شده باشد. اینکار یک معما ایجاد کرد که واقعا منظور بهرام چی هست؟ عده ای میگفتن که منظور آزادی هست و عده ای میگفتن که منظور امام زمان یا منجی هست. هنوز کاملا معلوم نیست که منظور چی بوده اما به نظر میرسه خورشید خانوم میتونه تعریفی از چرخه ی زندگی و آرزوی داشتن آینده ای روشن با تمام مشکلات باشه و این هر دو دیدگاه رو شامل میشه. استایل کلاسیک بهرام کاملا محسوسه و ممکنه خیلیها از این استایل و تکست خوششون نیاد ولی بهرام این ریسک رو کرد.
تکست : 9.5 ● استایل : 8.5 ● بیت : 7 ● میکس مسترینگ : 8 ● امتیاز به کل آهنگ : 8.2

یه حس

شاید این ترک در تقابل با ترک های هم موضوع خود در سطح پایین تری قرار داشته باشه اما فلوی بهرام در پاره ای از بخش های این ترک به پیشرفت وزیبایی این ترک کمک شایانی کرده است . آهنگ با ریتم شروع میشه و بهرام شروع میکنه و یک ملودی دلنشین به ریتم اضافه میشه البته شاید جذاب تر بود که با ملودی شروع میشد و ریتم بهش اضافه میشد اما به  طور کلی بیت آهنگ با حس هست. بهرام تو این آهنگ میگه که احساس مسئولیت میکنه و باید وظیفه ای رو که داره انجام بده. ورس سوم یکی از بهترین ورسهای این آلبوم هست که شبیه آهنگ "بوی گندم" از "داریوش" هست و این ورس خیلی مورد توجه قرار گرفت . تضادها و تناقض هایی تکست واقعا شنیدنی هست و سطح تکست رو بالا برده.
تکست : 9.5 ● استایل : 9 ● بیت : 8.5 ● میکس مسترینگ : 8 ● امتیاز به کل آهنگ : 8.7

یاغی
ترکی متفاوت از نظر تمپو (سرعت) و ریتم ، در اجزای ریتم از صداهای تقریبا جدیدی استفاده شده که باعث متفاوت شدن بیت شده است . شاید یکسانی محتوا در این ترک نیز کمی به پشرفت ترک لطمه زده باشد اما به هر حال یاغی بیانگر احساس انسانی است که سر به طغیان برداشته است و خواهان همرنگی با اجتماع نیستبرخلاف اکثر آهنگهای آلبوم این آهنگ یک کار گنگــــــ هست و سعی شده با این ترکــــــ و تفاوت اون در موضوع و استایل تنوع  رو در آلبوم ایجاد کنن.
تکست : 8 ● استایل : 9 ● بیت : 8 ● میکس مسترینگ : 8 ● امتیاز به کل آهنگ : 8.2

عجیب
توضیحات بهرام در ابتدای این ترک به قدری کافی است که بهتره از پرداختن به موضوع آن بگذریم اما فقط به این نکته اشاره میکنیم که مخاطب این ترک کسانی است که در ذهن و رویاشون دنیا و ایده آلی برای خودشون ساختن و دنبال رسیدن به این رویا هستند هر چند رسیدن به اون سخت یا غیر ممکن باشه. از لحاظ تکست این ترک در سطح خوبی قرار دارد و میشه از اون به عنوان آهنگهای خوب آلبوم نام برد . بیت این ترک بیشتر به كارای دهه 90 میلادی شباهت داره و این نقطه ضعف ترک محسوب میشه. استایل بهرام  زیباست و تکست از سطح بالایی برخورداره ولی بیت خیلی دلچسبـــــ نیست.
تکست : 8.5 ● استایل : 8 ● بیت : 8 ● میکس مسترینگ : 7.5 ● امتیاز به کل آهنگ : 8

اوترو
سخنان پایانی بهرام با مخاطبان بهرام و شامل آخرین رهنمودهای وی به همنوعان خویش است . شاید این ترک برای اوتروی یک آلبوم که موضوع واحدی را پشت سر گذاشته است گزینه بسیار خوبی باشه زیرا یاد آوردنده برخی از دیدگاه های بهرام در طول آلبوم نیز می باشد و  همونطور که خود بهرام میگه برای اول مهم حرفیه که میزنه و در این ترک خودش رو از  قید و بند قافیه رها کرده . شاید با شنیدن این ترک تازه گوش سپردن به آوای سکوتــــــــــــــــــ بهرام را آغاز کنیم...
تکست : 9.5 ● استایل : 8.5 ● بیت : 7 ● میکس مسترینگ : 7 ● امتیاز به کل آهنگ : 8

به نقل از سایت رپ سانگ

 

 



نوشته شده توسط :علی
پنجشنبه 29 دی 1390-10:28 ق.ظ

وسط این شهر، درست وسط همین شهر...یه مرد نشسته...

وسط این شهر پراز نیرنگ هنوز یه تیکه زمین به اندازه ی نشستن یه مرد و یه دختر و یه پسر پاک مونده...

چند سال پیش که قَدَم کوچیکتر بود که به زمین نزدیکتر بودم یه مرد رو میدیدم که  یه ارگ خسته  رو با دستاش نوازش میکرد و صداهایی ازش به وجود می آورد که هرکسی نمیتونست بشنوه...اونایی میتونستند بشنوند که به زمین نزدیک بودن یا اگر هم کمی از زمین فاصه میگرفتند یادشون نمیرفت که از کجا به کجا رسیدند و کسایی که هنوز ترجیح میدادن با خدا گوشه ی پیاده رو  ملاقات کنن...

کنار این مرد یه دختر کوچولو بود درست هم سن و سال خودم...از همون بچگی نگاش میکردم و اونم جواب نگاهمو با نگاهش میداد...

از زمستون گذشتیم ، از پاییز ، از بهار ، از تابستون ، همرو چند بار مرور کردیم و اما مرد انگار نه از سرمای زمستون میترسید و نه از گرمای تابستون ناراحت میشد و نه به طبیعت بهار دل می بست...همه ی دلخوشی ای که میتونست اونو تا الان زنده نگه داره سنگینی تشت پولهاش بود که هرچه بیست و پنج تومن هاش زیاد میشد مرد با دلخوشی بیشتر ارگ رو به صدا در می آورد و بعضی وقتا اینقدر بلند که خدارو از خواب بیدار میکرد...همه ی این روزا دخترش کنارش بود و فقط نگاهش به مغازه ی روبرویی بود که هرثانیه اونو شکسته تر میکرد...کی میشد که بیاد و تنهایی حسرت هایی که توی طلا فروشی جا گذاشته بود رو با طلاهایی که میخره جبران کنه...

 

از چشمای دخترک میخوندم که خیلی میترسه...ترسی که حتی به یه دختر کوچیک هم رحم نمیکرد ...شاید میترسید مأمور شهرداری بیاد و اونا رو از اونجا بلند کنه...شاید از کلاس انشا میترسید ،که نکنه اون دختره که شغل باباش بانکی بود رأی معلمو بزنه که موضوع انشای هفته ی بعد رو بذاره:

از شغل پدرتون چی میدونین...

هم من و هم دختر بزرگ شدیم اما من یادم رفت که از کجا اومدم...تموم این روزا که من بی اعتنا از وسط شهر رد میشدم دخترک کتاب همراش از خونه می آورد و حتی گاهی مداد تا مشقای عقب موندشو بنویسه...

تا امروز ...

امروز بازم واسه هزارمین دفه از وسط شهر رد شدم...سرم پایین و نگام روی زمین...

چشمم خورد به یه مرد و یه پسر بچه ی کوچیک و یه تشت خالی و یه ارگ درب و داغون ...

یاد گذشته ها افتادم...پس دختر بچه کو؟

نگام که چرخید دختری رو دیدم قد و قواره ی خودم کنار یه مغازه ی طلا فروشی که وقتی چشمم خوردبهش نگاهشو ازم دزدید...چقدر شبیه دختر مرد ارگی بود یا شاید هم نه!خودش بود...

اما ایندفه کنار پدرش نبود ، چی این فاصله رو بوجود آورده بود! دیگه دخترک نگاه به مغازه ی طلا فروشی نمیکرد ، آخه فهمیده بود واسه خیلی از آرزو ها باید فاتحه خوند...

دختر شرمش میشد بره کنار پدر که نکنه کسی بفهمه اون مرد باباشه...

پدری که حاضر میشه ارگ بزنه اما جلوی کسی دستشو دراز نکنه کجاش شرم آوره؟

اگر هم بچه هاشو کنارش می آورد نه اینکه دل رهگذر رو بسوزونه واسه اینکه راه برگشت به خونه رو پیدا کنه آخه چشماش کوره...

کی میدونه دل دخترک چند بار شکسته...خیلی وقتا منتظر بود که کسی پول خردشو بذاره داخل تشت اما وقتی هم کسی اینکار رو میکرد صدبار میشکست که چرا؟

اینهمه آدم تو دنیا ، چرا اون باید اینجوری میشد...مگه اون نمیتونست مث اون دختری که از تو پیاده رو رد میشه آرایش کنه و کفش ساق بلند بپوشه و بخنده و بلند بلند با موبایل حرف بزنه...

چقدر نفرت داشت از پول خرد های مردم ،که توی جیبش توی مدرسه جیرینگ جیرینگ میکرد...

خیلی دوست داشت مثل همه ی دخترا یه رفیقی داشته باشه و بهش از چیزایی بگه که دلخوشی هاشه...

خدا دیگه داری حوصلمو سر میبری...

من قدر نشناس تر از اونی هستم که بخوای با نشون دادن همچین کسایی یکم منو به خودم برگردونی...

این مرد مگه از دار دنیا چی داره که اگه واسه دخترش خواستگار اومد به رخ بکشه ... نگو ایمان ،ایمان قدیمی شد، یه چیزی بگو که بشه باهاش دهن آدماتو بست...

وسط این شهر یه جای یه متری هنوز باعث میشه دل خدا یکمی برامون بسوزه ، اگر هم این مرد مُرد هیشکی نبودشو حس نمیکنه...دیگه هیشکی دلش بحال کسی نمیسوزه و خدا اگه این مرد رو که امتحان ماست

 ازمون بگیره اونوقته که باید یکمی پشیمون شد...

شاید من نتونم نشون بدم که کی کجای این دنیا گم شده اما اگه از خودمون میپرسیدیم که "اگه من جای این مرد بودم" اونوقت خوب حساب کار دستمون میومد.

وسط این شهر شلوغ هنوز هم کسی هست که از زنده بودنش راضیه...

خدایا جواب این مخلوقتو  چی میخوای بدی...جواب دل شکسته ی این دختر رو چی میدی؟

به این فکر میکردم که چرا همیشه تو باید از ما راضی باشی ، ما حق نداریم از تو راضی باشیم !

وسط همین شهر یه مرد خجالت میکشه...وسط این شهر یکی نمیدونه چی داره به سرمون میاد ...وسط این شهر یه نفر با خیلی از واژه ها غریبست...

لعنتی یه نفر توی خونه داره از این عدالت گریه میکنه...

و بالآخره...

...

...

وقتی وسط این شهر میرسم ، چشامو میبندم...

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 28 دی 1390-03:26 ب.ظ

اسفرجون : چه اسمی ، چه محتوایی , عجب غزلی. خدا بگویم بیامرزد یا نیامرزد که هردوش به حال من فرقی نمیکند.

اینجا اسفرجان ، مهد بیکاری- مهد مردمان آلبالویی - جایی که جایش نیست خطه ای که خدا آنرا خط خطی کرده.

مردمانی مه آلود ؛ با غبارِ گرد و خاک ، هرکس در پی فرار ، بی قرار، پی لقمه ی حلالی نان(عمرا) ، همه اندر پیچ و خم پا گذاشتند همی ، همهمه در این وادی چه ها که نمیکند.

از محله های بی صفا عبور کنیم ، از  "محله بالا " رد بشیم به " قَله تنگِچی " برسیم ، سرازیری شیب را ادامه دهیم تا به

 " محله پایین "برسیم.

اگر خواستی و به دیار من با من سفر کردی کمی توشه بیاور با خودت :

سبد بیاوریم تا حرفهای مردم را در آن بریزیم و بارِ خود سنگین کنیم یک مداد یادمان نرود تا اسم بنویسیم اعلامیه های مرگ را. پنبه یادت نرود ، چشم های

کور فراموش نشود ، اینجا باید مراقب بود - دلخوشی هایت را با خود نیاور و فقط همینها که گفتم کافیست.

پنبه را فرو کن در گوشهایت و کورشو تا نبینی - حرفهای پیر زن ها اینقدر زخم دارد که اگر گوشَت شنید قبرستان نزدیک است و همه در انتظار مرگِ تو...

مواظب باش اینجا لوله ای تِرکیده ، آب قطع است با خودت به مظطرا(مُستراح) آبی ببر ، داد و فریادت گم میشود توی حوار گنجشکها...

به پیرمرد ها سلام کن اما منتظر جواب نباش ، اینجا زود عادت میکنی پوچی را...

به باغها میوه ببر تا باعث شرم درختی بشوی که چوب بی ایمانی مردم را با خشکسالی خود میخورد...

اینجا با این جمله کنار می آیی که :

درم داران عالم را کرم نیست         کرم داران عالم را درم نیست

گاه گاهی پیر مردی ، زن پیری ، جوانی ، ناکام میشوند و تو با موج جمعیتشان به قبرستان بالا میروی.

 نذری میخوری فاتحه یادت نرود ، پای درخت بالای قبر پدر بزرگ من نیز اشک بریز تا سرسبز بماند درختی که 20  سال است نیم متر باقی مانده است! از مزار " ریحان " یادی بکن ، شعرِ روی سنگ قبرش را بخوان ، کمی به فکر مُردَن میروی...

اینجا مردم از تیکه های قلب هم گردو میشکنند و با زخمهای سرت آلبالو رنگ میزنند...

هنوز دلخوشی برای مرد 100 ساله اذان صبح و ظهر و عصر خویش است که عاصی میکند بلندگویی را که ناله و داد و فریادش بلند است...

سقف چوبی خانه هارا ببین ، یاد بیشه ی درخت های " کبوته " هم بیفت ، اینجا  تختِ نرد را میتوان روی سقف خانه بازی کرد...

راستی یادم رفت که بگویم با خودت گونی مملوء از محبت هم بیار تا جبران کنی بی محبتی های اهل این روستای پریشان شده را...

ظهر عاشورا عینک بزن تا خدا نشناسدت و تو هم خوب ببینی دخترای نا نجیب دیار من...

اینجا گازِ تازه وارد حریف کُرسیِ ذغالیِ مادر بزرگ نمیشود...

از پیر مرد تا لب گور است از زندگی چیزی بپرس که اگر چشمه ی دلش سر باز کند نکته هایی مینوشی که سرزنده میکند تورا بیشتر از " آب حیاتی که خضر نوشید ".

اینجا اگر ماندی و گندیده نشدی به سراغ من بیا تا بپرسم از تو که این همه صبر از کجا آورده ای و تحمل از که  پیشه کرده ای؟

اینجا: تفریح سالم جوونا سیگاریه          دخترو زمین زدن،از روی بیکاریه "

اسم مستعار مانند فامیل است که برای هر آدمی چه از روی منطق و چه از روی بی منطقی روی او میخکوب شده است. که عبارتند از :

چِشت چی - زَردِکی- زود پز- پا کوتاه- سیب گندیده سوسکی(ببخشید امیر)و...

هنوز پیرزن های عتیقه ی بیوه ای زندگی میکنند که برای نهار چیزی به جز گوشت مُردار برادر خود با معده شان ساز گارتر نیست حتی با 100تا قرص معده...

از " سَدِ " ماتم گرفته هم یادی بکن ، آنرا صدباره مرور کن تا ببینی از انسان سخت تر هم عاقبت میشکند شجره نامه اش را بخوان تا به این متن برسی : بر آمد آب از این سنگ خارا...

 " چایی آلبالو " هم بنوش- از درخت گردو بالا برو تا بفهمی که چقدر نامرد است وقتی که شاخه ای خالی از زندگی است و پر از نشاط کرم های چوب خوار...

دست به دست هم دهیم تا اندازه بگیریم قطر آن درخت گردوی تنها را که  میلیون ها هم  اگر میوه ی گردو و عسل دهد انتظار یک سلامِ من و تو او را خواهد کشت...

وااای یادم رفت که بگویم به بهلول سرزمین من هم نگاهی کن ، اسمش " خدا بخش " است اما راستی که اگر حرف میزند با همه دیوانگیش بیشتر میفهمد از آن عالِمِ روستای ما...خدا نگهدارش باشد و کاش بفهمی که این مرد حرفها دارد که تبدیل کرده است به چرخش تسبیح و ترس ِ از خنده های سمت او...

اگر وابستگی هسته به آلبالو را درک کردی حتما آلبالو را با هسته بخور و نگاه نکن به کرمی که درونش دنیایی آلبالویی دارد...چشمانت را ببند...

هنوز توی سرمای زمستان ، آب گوشتِ بدون رب گوجه ی مادر بزرگ و بعدش هم ... ، مزه ی پیتزا را فراموش کرده ام.

اگر عاشق شدی به دیار من بیا...تنهایی را بچش ، مرهم تو همینجاست ، روستای من ...اسفرجون...

 

 



نوشته شده توسط :رضا
دوشنبه 26 دی 1390-05:21 ب.ظ

تا حالا به فاصله ها فکر کردی ؟ اصلا میدونی فاصله یعنی چی ؟ من که نمی دونم بیشتر شماهام نمی دونین . اگه میدونین به منم بگین . فاصله ی بین زندگی و مرگ ، فاصله ی  بین عشق و نفرت ، فاصله ی بین اعتماد و خیانت و صدها چیز دیگه همشون از یه تفاوت توی زندگی و رفتارها میگن . تفاوتی که باعث به هم خوردن رابطه ها و ناهنجاری و هزاران هزار مشکل دیگه بشه . خدا خودش گفته که فاصله ی من تا شما از رگ گردنتون بهتون نزدیک تره . این یعنی چی ؟ تا حالا دقیق بهش فکر کردی ؟ فاصله ی بین یه نسل تا نسل دیگه رو میگن سی سا له ، این همون چیزیه که باعث تفاوت در نسل و پیشرفت یا بدبختی یه کشور میشه یا نه فاصله ای که بین دل های مردم روزگار میفته عامل همه ی این بد بختی هاس ؟ مرضی که مثل یه ویروس بین مردم منتشر میشه و به بی اعتمادی نسبت به بقیه و حتی به هم خوردن رابطه خواهر و برادر و چه بسا پدر و مادر با بچشون میشه . افسوس به خاطر این سنگ دلی و بی رحمی . چیزی که باعث ریختن آبروی خونواده ها و از بین بردن  اعتباری که سال های ساله که برای بدست اوردنش تلاش کردن . یعنی از بین بردن همه ی  ارزش ها ی جمعی برای رسیدن به هدفی که داری ؟ تو این راهم مثل احمقا سرت تو لاک خودت باشه و فکر کنی که کارت درسته .

چشمای تو بسته شدن باز پر کابوسه دلم ، چشاتو وا کن عزیزم وگرنه می پوسه دلم

میخوام چشاتو وا کنی ، بازم منو نگا کنی ، میخوام توی چشات برام جهنمی به پا کنی

هنوز من از دل خوشیام چیزی نگفتم واسه تو ، چه جور باید ببینم کفن شده لباس تو ؟

چشماتو وا کن تا برات از عقده هام چیزی بگم ، می خوام برات فصه از این ابرای پاییزی بگم

اما حیف که .......



نوشته شده توسط :علی
یکشنبه 25 دی 1390-10:30 ب.ظ

این سردرد لامصب چند روزه هیچ جوره ولم نمی کنه شب و روزم عوض شده کلا شایدم یه 8 یا 9 ساعتی پریده جلو یا عقب ،آخه دقیقا نمی دونم اسم وعده های غذایی که تو طول 24 ساعت می خورم چیه.حتی خوابم رو!نمی دونم امشب که می خوابم رو بذارم به حساب خواب نیمروز دیروز یا...
ببخشید بازم اشتباه شد...
یه خورده قاظی کردم  باز
زود باید برم بیرون...چند تا نفس عمیق...به قول محسن باید به یه نفر بگم محکم با مشت بکوبه تو گیج گام شاید آروم شم،یا بهتر بتونم این دینامیک لعنتی رو بخونم هرچند هیچ فرقی نداره بخونم یا نه استاد آدم جالبیه شکری راد رو می گم بدون تصحیح برگه ها 3 نفر رو به صورت رندم میندازه جالبه نه؟!خیلی جالبه.

آهان یه چیز دیگه اسفرجونی های عزیز منتظر یه سورپرایز(یه ادای دین دیگه) از طرف من باشین


نوشته شده توسط :امیر
چهارشنبه 21 دی 1390-12:43 ب.ظ

وقتی دلت گرفته میدونی چه حس مخربی تو وجودت ریشه می دونوه ؟ حسی که باعث میشه هی به خودت بگی لعنت به این روزگار . روزگاری که به امید بهتر شدنش میشینی اما هر روز بد تر از دیروز . هر روز یه غم دیگه به غم قبلیت اضافه میشه . نزدیکای مهر که میشه به خودت میگی وای میریم دانشگاه دوباره با بچه ها عشق و حال می کنیم . اما یه هفته که میگذره میگی اه کی میشه این ترم لعنتی هم تموم شه بره . موقع پایان ترما هم که میشه اصولا کسی کس دیگه ای رو نمیشناسه و همه سرشون تو لاک خودشونه . فقط به عشق اینکه بری امتحانای کوفتی رو بدی تموم شه خودتو راضی نگه میداری .
دلتنگ اون روزاییم که اون قدر بهم نزدیک بودیم که حتی وقتی تو تاکسی میشستم از شدت نزدیکی حتی ضربان قلبمو میشنیدی . اون روزایی که با هم کتابتو می خوندیم و به امید فردای بهتر بودیم . اما نمیدونم چی شد که این طور شد ! زمونه بر عکس شد و حالا هم .....
دلتنگ اون روزاییم که با هم به عشق پیش دانشگاهی و های بای ساندیس زنگ تفریح ، تو سرمای زمستونی که سگ یخ میزد ، با هم حکیم نظامی پیاده میشدیم و تا سی وسه پل پیاده میرفتیم . چه شنبه هایی که به خاطر یه همشهری جوان تا اون سر سی و سه پل میرفتیم و بر میگشتیم . یاد اون شبی که رفتیم بیرون و فرداش سنجش امتحان داشتیم به خیر . چه شبی بود . موقع برگشتن کسی سوارمون نمی کرد . هوا خیلی سرد بود .
عجب دورانیه برای خودش این دوران جوونی . یه روز بهم گفتی علی دلم نمیخواد هیچ وقت پیر بشم . اونوقته که حسرت این جوونیامو میخورم . آره رفیق به قول امیر جون کاش فقط موهای پدرامون سفید میشد و مثل الان حسرت بازی های بچگی مون رو نمیخوردیم .
آره دلتنگشم ..............

نوشته شده توسط :علی
جمعه 16 دی 1390-02:01 ب.ظ

فکر میکردم  اینجا اینقدر نوازش میشم واینقدر دور و ورم شلوغ میشه که میگم ای بابا اینهمه آدم دور و ورم بوده و من کور بودم؟!!!

انگاری نه !!!   شاید توقع زیادی دارم اما یکم توجه مگه دردی از کسی دوا میکنه ؟ آره از من خیلی درد دوا میکنه...

اینجا من به گمنامی نمناک علف نزدیک بودم !

خیلی چیزا یادم دادین و خیلی کار بود که انجام دادم...

اینجا...همینجا...

اینجا سوال هامو خودم تنهایی جواب دادم ! مارمولکم رو خوم تنهایی خاکش کردم! از دردهام که مرخصی گرفتم با هزار شوق وقتی رسیدم اینجا ، تازه فهمیدم که منشأ درد :

همینجاست!..

خودم تنهای تنها شب تا مرز مردن رفتم! حتی خودم یاد گرفتم اگه مُردم

 دیگه دلتنگ نشم ، فقط خاک بشم!...

از شروع کار گفتم تا به بـــباربـــرایم رسیدم ، از پُست سکوت گذشتم و از نظرات تنها رد شدم...بعد از اینجا متوجه شدم که چشمام صداشون در نمیاد آخه زشتی دیگه از خط چشمام هم رد شد...حتی همینجا دنبال معجزه هم گشتم که به یه رفیق کوچولو رسیدم که میگفت خیلی ها نمیتونن از جوب بپرن اما اونی که میفته توی آب منتظره که دستشو ماها بگیریم!

اینجا که رسیدم چشمات جوری منو وارسی میکرد که به خودم شک کردم...

دیگه سعی میکنم که چیزهایی که فردا یاد میگیرم رو مثل امروز بندازم تو سطل آشغال که زندگیم زودتر تموم شه...

از همه رنگِ دردام گفتم ، به اینجا که رسیدم فهمیدم اینجا همونجاییه که مبهم شدم و گنگ موندم ... و تو هم همون چیزی بودی که بدون من هم معنا داشت...

اینجا فونت حرفام هم کاری نمیتونست واسه ابهامش بکنه...

 دست آخر وارد مدیر وبلاگ شدم یه کامنت دیدم که نوشته بود : اثلا رو اصلا مینویسن!!!

اینجا بهم یاد دادین گنگ موندن برابره با خفه شدن...

اینجا...اینجا...اینجا...اینجا...اینجا...

اینجا داد و فریاد و ناله و مردن و خنده فقط مثل یه پُست میمونه ...

***     ***     ***     ***     ***

"خداحافظ "

که من سیلاب درد هایت را دوست   داشتم ...



نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 14 دی 1390-04:19 ب.ظ

همیشه هیچ وقت دوست نداشتم بزرگ بشم .بچه تر که بودم وقتی به موهای پدرم نگاه می کردم که کم کم داشتن سفید می شدن تو عین بچگی یه بغض تلخ یه حس لعنتی همه وجودم رو پر می کرد.
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم،می ترسیدم موهای سفیدش بیشتر شده باشه.
از دنیای آدم بزرگا متنفر بودم راستش هنو هم هستم و این عقیده به شدت تو افکار و رفتارم ریشه دوونده انقدر که بعضی وقتها خیلی از دوستام  اون من واقعی من رو یه جور دیگه شناختن که نیستم یه جوری که دوست ندارم باشم اما اون نفرت لعنتی هیچ راهی رو جز نفاق جلو پام نمیذاره .
از دنیای آدم بزرگا متنفر بودم و هستم ،به نظرم مسخرس کاراشون رو می گم کارهایی که به نظر من مسخرس اما به نظر همه ی اونا منطقیه و پشتش هزار تا دلیل و منطق و فلسفه تکراری ایستاده،به نظر اونا من مسخرم،من و حرفهام من و رفتارم من و افکارم مسخرند شاید هم واقعا باشن!

حالا به اطرافیانم که نگاه می کنم غرق می شم تو دنیای آدم بزرگ ها و کم کم خودم هم به این باور واهی می رسم که بزرگ شدم،دیگه حسرتم دفتر فانتی داشتن یا ازدست دادن یه قسمت از 1001 قسمت فوتبالیست ها نیست لذت هام هم فرق کردن دیگه هیچ وقت نمی تونم لذت لیس دن آب نبات چوبی وسط خیابون درست وقتی که دستت مادرم رو گرفتم رو حس کنم...استرس گرفتن کارنامه ی خرداد ماه و بستنی بعدش و  ردیف نمره های 20 هیچ وقت تکرار نمیشن.
نه..من نمی خوام این دنیای لعنتی آدم بزرگ ها رو دنیایی که اطرافیانم واسه درس خوندن دست به دامن ترامادول می شن یا رفیقشون رو...
حسرت کابوس بازی ندادنم توی کوچه دیگه هیچ وقت سراغم نمیاد لعنت به این دنیای  آدم بزرگا.
دنیای بوقلمون رنگ اطراف من کثیف تر از تصورات نسبتا پاک بچگی های منه...و من بهلول وار و بی اعتنا راه خودم رو می رم و نگاه سنگین بقیه رو حس می کنم و زیر لب مدام زمزمه می کنم کاش فقط مو های پدرم سفید می شد.



نوشته شده توسط :امیر
دوشنبه 12 دی 1390-04:54 ب.ظ

هیس هیســـســــســـ....

ساکت شو... ســـــاکت شــــو!!! فقط یه بار گوش کن..

....

چی میشنوی؟ وقتی تو ساکتی ، چی میشنوی؟ تو سکوت میشه دنیال چیا گشت؟

-تنهایی؟     -خوشبختی؟     -یه استکان چای؟

یکم دنیای بیرون رو رها کن! به خودت برس ! تو کجای این دنیا گم شدی؟ حتما تاحالا فهمیدی که بدون تو هم دنیا کارشو میکنه...تو بهش نیاز داری اما اون به تو ، نـــــه!

 چقدر مسخرس...

با موج کلمات همراه نشو اونارو نفس بکش...

بیخیال من که به هر قیمتی و با هر چرت و پرتی میخوام یه پست بذارم تو وبلاگ!!!

تو پوست کلفت تر از اونی که بخوام بهت چیزی رو بفهمونم و من مبهم تر که تو بخوای چیزی از حرفام بفهمی...

شاید اونایی که از صدای تیک تیک ساعت خوششون میاد دنیاشون کوچیکتر از اونی باشه که بخوان چیزی رو عوض کنن...و حرف من شامل حال اونا نمیشه!

من اشارم به اوناییه که بین دو ثانیه ، یک ساعت وقت میسازن!

هرچی فکر میکنم میبینم کاری بجز کشتن لحظه ها ندارم پس مستحقش نیستم چیزی بگم که لایقش نیستم ... پس حرفمو قطع میکنم...

خدایا اینجا که من و تو و سکوت هستیم یه سوال ازت بپرسم ، جوابمو میدی؟

یادته اونجایی که سرنوشتمو مینوشتی!!! همونجایی که به خودت باریک الله گفتی!!!

 خیلی دوست دارم بدونم که آیا از من هم اجازه گرفته بودی که آوردیم تو دنیایی که خودت سرنوشتمو واسم از قبل نوشته بودی؟؟؟

پس من چکاره بودم؟؟؟

پس من چکاره هستم؟؟؟

خودت بیا نقش آدمو بازی کن...

 



نوشته شده توسط :رضا
دوشنبه 12 دی 1390-10:07 ق.ظ

وقتی تو سکوت شب تو به عنوان تنها مرد بیدار به لحظه های خوب مردن نگاه میکنی و انگار بین جسد مرده ها داری رژه میری تنها چیزی که به ذهنت میرسه تا خودتو از قبرستان خواب بیرون بکشی اینه که خاطراتتو توی آلبوم ذهنت ورق بزنی

با خوشی هاش اوج میگیری و با بدی هاش سقوط میکنی...سر راهت هنوز چند تا چاله وجود داره که وقتی بهش میرسی سکوت میکنی  و ترجیح میدی از همون راهی که اومدی برگردی...

چرا توی ذهنت خاطره های این شکلی هنوز وجود دارند با اینکه سالها ازش میگذره...هنوز تشویش مثل یه بختک به جونت میفته و فقط واسه سرکوبش میتونی از 1 تا 10 رو 100 بار بشماری ، خودتو بزنی به در و دیوار ، از همه چی بگی و به هرچیزی الکی بخندی تا تلخی خاطراتتو یکم کمتر کنی...به گذشتت فکر میکنی و اگه فکر میکنی دیگه خاطره هایی که ساختی و داشتی دیگه نمیتونی از اول بسازیشون حسرت میخوری و میگی یادش بخیر عجب روزگاری بود...خودتو باختی...چه خاطراتی ...خاطره سازی رو فراموش کردی ، دیگه اینقدر شکسته شدی که اگه کسی بهت سلام کرد میای و توی دفتر خاطراتت مینویسی...تا ذهنت کجا ببره تورو با خودش....اثلا پشیمون میشی از اینکه چرا کارهایی کردی که خاطراتش هنوز گریبانگیرته....در صورتی که شاید اون لحظه هایی که خاطره شدند بیشتر از ده ثانیه نبودند اما تو تفسیرش میکنی...چه حس خوب ِ  بدی داری... از یکطرف گذشته هارو نمیشه بی اهمیت شمرد از یکطرف نمیشه جدی گرفتشون...

...

...

...

...

...

...

دیشب تموم شد و امروز یه روزه جدیده...نگاه کن به ساعت عقربه کوچیکش روی دوازده واستاده حتی ثانیه و دقیقه شمارش هم روی دوازده مونده...

تبریک میگم...

به دنیای من خوش اومدی...



نوشته شده توسط :رضا
شنبه 10 دی 1390-06:40 ب.ظ











  • تعداد صفحات :24
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...